تبليغاتX
در جستجوی عشق

به خودم بد جوری شک کردم! فکر نمیکردم انقدر ساده همه چیز میتونه تغییر بکنه...اره قبول دارم گاهی وقتها خودمو گول میزدم, دلیلشم شاید ترس از تنهایی بود,  شاید تقلید از عشق دیگران بود ...اما نه اینقدر ظاهری...

همیشه وقتی به یادت نیستم , وقتی بین دغدغه های ذهنم وجود نداری ,

پیدات میشه!

چه سرنوشت مسخره ای,  انگاری تو باید یه تلنگر باشی,  تلنگری برای من که گذشته ام و فراموش نکنم...

ولی اینبار فرق داشت,  خیلی فرق داشت,  وقتی دیدمت دلم اشوب نبود!

 دست وپامو گم نکردم , مثل یه اشنای قدیمی احوالپرسی کردم ,

بی نهایت معمولی و بی هیچ هیجانی!

اره خوشحال شدم که دیدمت , اعتراف میکنم هنوزهم برای من از دیگران عزیزتری خیلی عزیزتری , ولی اون ته قلبم , همونجا که هر بار با دیدنت صدبار تندتر میتپید,  اینبار .......

 

با همه این حرفها,  همه ای دودلی و شک و تردیدها,  افسون چشمهای جادویی تو هنوزم منو طلسم میکنه!

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 20:33 توسط سعید |

یه روزهایی که پر بودم از تردید و دلهره,  روزهایی که کسی نبود سنگ صبور غصه هام باشه,   روزهایی که از سنگ بی وفایی شیشه نازک دلم ترک خورده بود,

 خوندن نوشته هایی تو بهم امید میداد,  انگاری وسط ظلمت زندگی جهنمی من تو و تک تک کلمه هات پنجره ای بودین به  روی بهشت

.........................................

حس کردم دوستت دارم,  علاقه ای که از جنس دیگه ای بود,  دوست داشتن این بار من از روی رنگ ظاهر نبود,  دوست داشتن تو یه جور هدیه بود,  هدیه ای از خدا..

........................................

همیشه ارزو داشتم یه خواهر بزرگتر میداشتم,  

یه خواهر مهربون که برای شنیدن  دلتنگیهام همیشه وقت داشته باشه,   نازمو بکشه,

 با داداش,   داداش گفتنش قند تو دلم اب بشه,   خواهری که وقتی غصه  میخورم شریک غمهام باشه و وقتی که شادم با هر خنده من از ته دل بخنده .

..........................................

ابجی گلم,  بذار بگم  ازون روزهایی که اگه تو باهام نبودی  یاس و دودلی مثل خوره ذره ذره وجودمو  میخورد,  اگه امروز اینجام , اگه تونستم نگاهمو نسبت به زندگی به دنیا به عشق و اینده تغییر بدم باعثش تو بودی

...........................................

اره تو یه هدیه بودی,   فرشته مهربونی که خدا خواست ابجی بزرگ نداشته من باشی.

 کوچکتر از اونیم که برای  ابجی مهربونم پناهی باشم,  اما دلم میخواد بتونم یه روزی  این همه بزرگواری که در حق من کردی و جبران کنم .

 ابجی گلم,  امیدوارم پرنده خوشبختی همیشه بالای سرت در پرواز باشه و با دل پاک و بی الایشی که داری خدا همه ارزوهاتو براورده کنه.

 هزاران بار تبریک میگم به مرد نیک بختی که  سرنوشت اینده سبزشو با ابجی گل من پیوند زده .

گرچه از تو و همسر نازنینت دورم اما قلبم همیشه با شماست امیدوارم به زودی این زوج خوشبخت و رویایی رو از نزدیک ببینم.

 زیباتر و قشنگتر از این بیت شعر نیافتم هدیه ای که تقدیمت بکنم  ابجی مرضیه عزیزم:

 

 گویند که لحظه ای است روییدن عشق

ان لحظه هزار بار تقدیم تو باد

 

+ نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 23:11 توسط سعید |

دارم به خودم امیدوار میشم !

میدونی سه ماهه که از تو چیزی ننوشتم!

سه ماهه که دفتر همیشه غمزده سرنوشتم از غصه سطری نو نداشت...

پشت سیاهی پرده ای از هوس قلب عاشقمو مخفی کردم , اره تنها راهی که میشد از تو خلاص شد همین بود

نیستی که ببینی دیگه بهت فکر نمیکنم, ! وقتی راه میرم چشام دنبالت نیست,

 توی خیابون,  پشت ویترین مغازه ها ...نه دیگه نمیخوام بی هوا ببینمت ..

یه روزایی ارزوم بود,  یادته؟ ارزو داشتم ببینمت فقط یه نظر ببینمت ...

دل سیاه شده من امروز دنبال عشق نیست,  چشمهای هوسباز من .....

نمیدونم تا کی میتونم تحمل کنم؟ بعید نیست دوباره ببینمت,  خیلی اتفاقی دوباره چشمهای سیاه و جادوییت صورت ماه و اسمونیت همه زندگیمو به اتیش بکشه ....

اما تو که منو نمیخای,  نمیدونم چرا من رها نمیشم از تو؟....

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 16:23 توسط سعید |

نه ديگه مطمئن شدم تو عادت داري,  عادت داري با رفتارت با حرفهات با اين بي تفاوتي كشنده ات منو ازاربدي...

يادمه دو سال قبل همين روزها بود كه عشقمو فاش كردم ,  يه روزي از همين روزها بود كه روبروي هم نشستيم فقط من وتو و يه روزي از همين روزها بود كه از دوست داشتنت گفتم ...

بعد از اون همه اضطراب و دودلي به اميد داشتن و خواستنت از عشقم گفتم ..

 اره دوسال از اون روزها گذشت از اون روزهايي كه اغازش برام سبز بود و رويايي اما هر چي ميگذشت ديوار بين من وتو قطورتر ميشد و تو دروتر ميشدي ..

ديگه غروري برام نمونده,   همشو به پات ريختم ,   اغاز اينراه روبروي هم بوديم و اما امروز تو اوج گرفتي ومن كوچك تر و حقير تر شدم..

 

از همه داشته هام از ذره ذره احساسم برات يه نرده بون ساختم و پله پله بالا بردمت ,   من همون ادمم هموني كه ميگفتي مثل من كسي نبود,    همون ادمي كه فرق داشتم با ديگران,   هموني كه عاشق تو شد مثل ديگران..

اما امروز حتي حاظر نيستي دقيقه اي  لحظه اي نگاهش كني....

داستان من وتو از دلهره اغاز شد به دلتنگي كشيد و امروز با حقارت به احتضار رسيد

گفتني هام تموم شد,   ديگه چيزي ندارم كه بگم,   سالهاست از تو نوشتم,    نوشتم  اميدوارم,   اميدوار به اينده به روزهاي روشني كه تو ميدونستي هيچوقت نميرسه ميدونستي و بهم نگفتي ...

  

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 0:1 توسط سعید |

 

چرا از شنيدن اسمت از زبون ديگران اين همه اشفته ميشم ؟ چرا تحمل ندارم كس ديگه اي از تو بگه؟...

كاش جرات ميداشتم و ميگفتم به همشون كه تو ماله  مني,  فقط من حق دارم از تو بگم , من حق دارم اسمتو بيارم,  من فقط من حق دارم عاشقت باشم.. 

هميشه با رفتار مودبانه وسردت من و عشق منو پس زدي ,  چند سال گذشت هنوز هم مثل روز اول هر وقت ميبينمت به هم ميريزم ,  جرات ايستادن و زل زدن به چشمهاي سياهتو ندارم,  بازم فرار ميكنم و با زهم تو متعجب و بي تفاوت رد ميشي ...

بي تفاوتي تو ذره ذره نابودم ميكنه,  كاش بهم ميگفتي ازم متنفري , كاش ميگفتي من لايقت نيستم,  ولي افسوس كه جتي ارزش فكر كردن هم ندارم

 

گاهي فكر ميكنم تو سنگدلي,  شايد اصلا احساس نداري , قلبي براي عاشق شدن ,

  اين حق من نيست كه بعد از اين همه سال بازهم از تو همون جوابهاي تكراري و سرد هميشگيو بشنوم ,

 به هر دري زدم هر كاري كردم تا كه شايد ذره اي به قلب سردت نفوذ كنم اما نشد ,  زير بار سنگين منطق فولادي تو دارم خرد ميشم و تو بي تفاوت فقط نگاهم ميكني,

  كاش معني عشق را كاش احساس عاشق را ميفهميدي ..

به اين مي انديشم روزي كه نباشي من چه ميكنم ؟  مني كه با شنيدن اسم تو از زبان ديگري اشفته ميشوم ,  مني كه با ديدن تو از فرط هيجان ميسوزم و دم نميزنم,   لحظه اي كه بدانم  به اخر خط رسيدم و تو به ديگري تعلق داري چه ميكنم؟

 تپشهاي قلب من از برق چشمان افسونگر تو اغاز ميشود  چشمانت را از من دريغ نكن....

.........................................................................

پی نوشت: متاسفم اگر مطالب وبلاگ من تکراری و یکنواخت شده متاسفم اگر نمیتونم برخلاف احساسم بنویسم از همه شما دوستانی که نوشته های منو میخونید و از دردهای من خسته شدید معذرت میخوانم وبازهم متاسفم که نمیتونم ریاکارانه از شادی بنویسم در حالیکه درونم پر از غمه...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 11:2 توسط سعید |

دورتر از هميشه گوشه تاريك اتاق كوچيكش نشسته بود , ياد گذشته, گذشته اي كه براي اون هميشگي تازگي داشت روزهايي فراموش نشدني و بياد موندني  چشمهاي بي فروغشو غرق اشك ميكرد...

..................................................

از اينكه متفاوت باشه از اينكه هنجارهاي مقبول جامعه اي كه توش زندگي ميكرد وبشكونه و ازاينكه همه خط قرمزهاي اعتقادي و اخلاقي رو زير پا بگذاره, احساس غرور ميكرد, بي هيچ شرمي و هيچ قيدي حرفهاي عقده شده دلشو مينوشت, از خصوصيترين احساس تا قبيح ترين رفتار بي كم وكاست !  ادمكهاي دوروبرش همونهايي كه از خوندن هذلياتش به وجد مي اومدن و براي بي شرمي بيشتر تشوبقش ميكردن, شده بودن همه زندگي سياهش...

........................................................

هيچوقت نتونسته بود بدخلقي و بي اعتانايي پدرشو نسبت به خودش تحمل كنه, دنبال محبت بود, ميخواست دوستش داشته باشن,

 شلوار جين تنگتر از هميشه و شال سرخابي كوتاهشو روي سر انداخت, لبهاي سرخ و صورت بزك كردشو توي اينه ديد اماده بود براي رفتن ..

توي خيابون نگاههاي هوس بار ديگران ميديد, مركز توجه همه بود زل ميزد توي چشمهاي مشتاق و خريدارشون و با نگاه پر از تحقير پوزخندي ميزد و رد ميشد, براش مهم نبود كه يكي با ديدنش زير لب بدوبيراه نثارش كنه  يا اون يكي شهوت سركوب شدشو بيدار كنه وچهره ماسك زده اون  وسيله اي بشه براي ...زدن شبش!

اون قرار داشت !ميخواست با عشقش باشه, كسي كه دوستش داشت كسي كه عاشقش بود و حاظر بود به خاطرش پا روي همه چي بگذاره, ميخواست از همه جذابتر باشه از همه همكلاسيها, از همه رقيبهاي حسود و فرصت طلبي كه ميخواستن رضاشو بدزدن!

به خاطر داشتنش حاظر بود هر كاري بكنه ,نميخواست دلشو بشكونه به خودش تلقين ميكرد اين علاقه اين عشق دوطرفه است, اما خودشم ميدونست از چشمهاي خواستني اون فقط هوس ميباريد, وقتي حرف ميزد نگاهش به من نبود ته ذهنش بدن عريان دخترك چشمك ميزد....

خودش خوب ميدونست يه روز بايد جسمشم تقديم كنه, به بهانه پايداري عشقش يا نزديكي بيشتر..

 محرم ونامحرم اينجا معني نداشت, عشق بالاتر از همه اين خرافات بود!

 چشمهاشو بست  و تن عريانشوبه تما شا گذاشت, هيجان و هوس به اوج رسيده بود, اما كسي كه روي تن خيس اون وول ميخورد عشقش نبود, نميشناختش  زير سنگيني تن داغش بي حركت و مغموم منتظر بود تا به اوج برسه

 از فردا ديگه بهونه اي براي دير كردنها و غر زدنهاش نداشت, به چيزي كه ميخواست رسيده بود حالا نوبت دخترك بود تا از اون گدايي محبت كنه, دخترك خيال ميكرد حالا ديگه ميتونه اونو براي هميشه داشته باشه  اما.....

ديگه نقطه مبهمي نمونده بوده, رضاي اون دلزده بود ,ديگه چشم و ابروي بزك كرده ,لبهاي سرخ و س ي ن ه هاي بر اومده دخترك  براش جذابيتي نداشت ,نگاههاي هوس بار اون دنبال طعمه تازه اي بود, ديگه حتي حساب بانكي فربه دخترك هم براش اهميتي نداشت, وبالاخره يك روز عشق تازه اي يافت, دخترك كاغذ پاره اي بود كه درو انداخته شد.....

براش باور كردني نبود, نميتونست قبول كنه محبت همون چيزي كه هميشه دنبالش بود , هموني كه فكر ميكرد اغوش گرم عشقش و لبهاي داغ رضا بهش ميده مثل يه حباب تركيده بود, انگار كه اصلا وجود نداشت..

فرار كرد,  از ادمهاي شهرش متنفر بود از همه پاركها و از تك تك نيمكتهاش ...

.......................................................

گوشه تاريك اتاق سرد, وسط يه شهر غريب, دور از همه دوست داشتنهاش ,زانوهاشو به بغل گرفته بود, نگاهش  به بطريهاي خالي ودستمالهاي خيس مچاله شده خيره بود, روزهاي غمبار دخترك ميگذشت و اون حسرت ميخورد, حسرت روزهاي خاكستري گذشته..

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 18:50 توسط سعید |

 

اونقدر بدم اقا كرببلا رام نميدي

بس كه دورم از شما, بين خوبا رام نميدي

منم ارزو دارم كرببلاتو ببينم

بيام بين الحرمين, رو خاك صحنت بشينم

اگه تو ماهم بشي شب بي مهتاب چه كنم ؟

اگه تو منو نخواي سگ بي ارباب چه كنم؟

ميشه خواهش بكنم به گردنم قلبه كني

چند روزي كه زنده ام منو تحمل بكني,

نباشه سايه تو ادم بي اصل و بنم,

اره من هموم بدم, ادم بي اصل و ريشه

نميام تو حرمت, حريم تو كثيف ميشه

لااقل بذار بيام پشت حرم صدات كنم,

  بيام از دور اقاجون, گنبدتو نگاه كنم

اگه تو منو نخواي تو دنيا اواره ميشم,

 يه فقير دوره گرد بي كس و بيچاره ميشم.

یه کاری نکن بگن من دیگه دلبر ندارم    

  نشونم بدن که من سایتو بر سر ندارم....

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 13:38 توسط سعید |

دلم گرفته ...

سرنوشت سياه من اميدي به اينده برام نگذاشته...

چرا بايد اينطور باشه؟ اخه گناه من چي بود كه نصيب من از زندگي جز دلتنگي و حسرت نيست ...

خدايا من به عدل تو شكايت دارم ,توي محكمه زندگي من يه محكوم بودم , محكومي كه حق اعتراض نداشت

گناه من چي بود ؟ بگو چكار كردم كه نبايد هيچوقت بخندم نبايد هيچوقت رنگ شادي  رو ببينم ...

خدا من شكايت دارم, من از دلم شاكي ام  چرا نميتونم فراموش كنم؟

 چرا نميتونم اين عشق يك سويه رو رها كنم ..

چرا بايد يكي مثل من عاشق يكي مثل تو باشه, از منطق سرد و بي احساس تو دلم شكست...

 به هر دري زدم كه شايد يه ذره بهم توجه كني, يكبارم كه شده بهم نگاه كني, ببيني عاشقتم ..

 عاشقي با دستهاي خالي, اما يه دل دريايي

من شاكي ام از تو,  از تو كه نخواستي با من باشي, از تو كه گرماي عشق منو با سرديه جوابهاي سنگيت پس زدي...   

اما انگار خدا هم طرفه توئه! اره همه دنيا يك طرفن و من يك طرف,  هيچ كسي با من نيست,

  ميون با تلاق زندگي دست وپا ميزنم شايد دلت برام بسوزه و دستمو بگيري  گدايي عشق ميكنم ....

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 11:2 توسط سعید |

قصه من وتو داستان يه ساعت شني, ساعتي كه سنگريزه هاش تومشت توئه...

عاقبت عشق من هرچي كه باشه شيرين نيست..... طعم تلخشو ميتونم توي نگاههاي سردت ببينم ,

 فردا, فردايي كه تقدير سپيد تو از سرنوشت سياه من جدا ميشه, من تموم ميشم ,منو اين داستان پر حادثه..

 ميشم يه خاطره گوشه ذهن پر مشغله تو, خاطره اي كه حتي ارزش ياد اوري هم نداره

 داستان من پر از روزهاي انتظار بود واسه پسرك ساده دلي كه خيال ميكرد ميتونه با يه قلب عاشق

دختر زيباي ارزوهاشو ماله خود كنه  ,غافل از اينكه شاهزاده روياهاي تو

 با اسب سپيد و قصر طلايي  گوشه ذهنت منتطر بود تا تورو از تو خواستگاري كنه !

 من با دستهاي خالي و بي اسب و قصر از عشق گفتم,  عشقي كه براي تو هيچ بود...

ايده ال تو من نبودم  واين عشق مسخره براي تو سهمي نداشت..

 نشستم , چشمهام به مشتهاي  بسته تو دوخته شده , بازكن و بهم نشون بده,

نشون بده كه ديگه سنگريزه اي نمونده , ساعت شني خيلي وقته به اخر خط رسيده......

 

وقتي كه خاطرغمگين تو هنوز تو خونه منه

يعني كه بار غم بي تو شبها رو شونه منه

غمبارعشق تو رو دوش ميكشم ,پاپس نميكشم

با اين خيال پوچ, كه چشمهاي تو ديوونه منه..

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 17:53 توسط سعید |

چشام ميسوزه, بايد به تاريكي عادت كنم, نور مثل يه خنجر توي چشام فرو ميره

  اما دريغ از يه قطره اشك 

ارزو داشتم ارزوهاتو براورده كنم  دلم ميخواست ازمن ميخواستي ,

 ميخواستم نفر اول خواسته هات باشم

...........

ادمها بازم ميون هم وول ميخوردن دختر, پسر, مرد ,زن, بچه,..توي اين شهر انگار همه دنبال همن   ميون اين همه ادم  من تورو فرياد ميزدم 

باور نميكردم  امروز ميدونستم كه ميبينمت  

نور چراغ ماشينها  مستقيم توي چشمهاي ظلماني من ميتابيد ,درد يه لحظه رهام نميكرد انگار همه ميخواستن تورو ازم دور كنند اما امروز روز من بود روزي كه تورو دوباره ميديدم

"نه حيلي عادي مثل يه هم كلاسي  مثل يه ادم اشنا تو ديگه مهم نبودي  تموم شده بودي ساعت شني عشق تو سنگريزه اي نداشت تو هم يكي بودي مثل همه!  "

متاسفم !  متاسفم اما:

همش دروغ بود همه اون نفرتي كه تظاهر به داشتنش ميكردم, من هنوز هم, اره هنوز هم دوستت داشتم  براي رسيدن اين لحظه ثانيه نه لحظه شماري ميكردم  يعني دوباره فقط من هستم و تو بي هيچ فاصله اي؟

اونقدر محو تو بودم كه نفهميدم چطور گذشت يك ثانيه هم طول نكشيد بازهم عقربه ها تندتر و تندتر, تندتر ميچرخيدند..

.........

ايكاش فقط يه بار ميپرسيدي چرا دوستت دارم؟ چرا هروقت مي اومدي انگار متولد ميشدم ,هرووقت نبودي نيست ميشدم؟ كاش ميپرسيدي از روزهاي سردي كه واسه ديدن خنده هاي تو پشت ديوارهاي يخ زده مخفي ميشدم و با هر نگاه تو اوج ميگرفتم ,

 تو هيچوقت ازم نپرسيدي, نپرسيدي چرا انقدر دير اومدم چرا براي فاش كردن رازم اين همه صبر كردم..

ايكاش ميفهميدي, ميفهميدي چقدر سخته وقتي فاصلمون فقط به اندازه يه نيمكت بود كافي بود سرمو بچرخونم تا بتونم ببينمت, اما از ترس نگاههاي زهردار ديگران از ترس اينكه مبادا فكر كني .....هيچوقت اينكارو نكردم همه اين حرفهارو توي دلم نگه داشتم,

 اما ديگه دارم خفه ميشم مثل يه بغض فرورخورده راه نفس كشيدنمو بسته بايد ميگفتم...

خوشحالم كه شنيدي.

من اشتباه كردم هيچوقت نتونستم پيش بيني كنم تو چكار ميكني چطوري برخورد ميكني تو مثل يه كوه ميموندي ,هميشه محكم و سرد ومنطقي ....

همه چيز يه طرفه بود

اوني كه حسرت ميخوورد و دم نميزد من بودم ,اوني كه انتظار ميكشيد و سكوت ميكرد من بودم

اوني كه با يه برخورد سرد تو تا مرز خودكشي پيش ميرفت و از همه چيز نا اميد ميشد من بودم

اره  كسي كه باخت من بودم و تو همه چيز برات عادي عادي بود!

 من يكي بودم مثل ديگران بي هيچ تفاوتي حتي شايد پايين تر از بقيه! يعني هركي به تو عشق بورزه هركي دوستت داشته باشه محكوم به تحقير شدنه؟

كاش دوسمتم نميداشتي !كاش ميگفتي از من متنفري, ميگفتي من لايقت نيستم  ايكاش ازم رو برميگردوندي و جوابمو نميدادي .اما من حتي ارزش فكر كردن هم نداشتم خيلي عادي و معمولي انگار اصلا نبودم!!

 

دلم ميخواست باورت ميشد باور ميكردي من واقعا دوستت داشتم

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم! انقدر اين كلمه رو به كار بردم كه فكر ميكنم مسخره شده برات !منو همه كارهام همه حرفهاو همه ارزوهاي مزخرف احمقانه ام...

 فاصله من تا دنياي واقعي هر روز بيشتر ميشه ومن دارم غرق ميشم, توي دريايي كه از خيالاتم ساختم كاش دستمو ميگرفتي و كمكم   ميكردي كاش بهم اميد ميدادي كاش انقدر سرد و منطقي نبودي كاش انقدر منو با ديگران جمع نميبستي  وكاش من يه جاي كوچيك داشتم توي قلب هميشه قفل شده تو!

من محكومم, محكومم پشت اين در بسته بنشينم و به قفل سنگي و سياهش چشم بدوزم به اين اميد كه يه روز كليد طلايي ارزوهامو با دستهاي خودت بهم بدي.... 

روزي كه هيچوقت نميرسه!!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 19:15 توسط سعید |